یاری در کس نمی بینم ؟ یاران را چه شد؟

اجتماعی - فرهنگی

ش

ش
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 22:19  توسط م . الف   | 

ش

ش
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 22:19  توسط م . الف   | 

ش

ش
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 22:19  توسط م . الف   | 

ملاصدرا

ملاصدرا می گوید :

 خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. 

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. 

 طفل مي‌شود عقيمان را.  اميد مي‌شود نااميدان را.   راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  

شمشير مي‌شود رزمندگان را.   عصا مي‌شود پيران را. عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهيز از معامله با ابليس. بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف، و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 15:5  توسط م . الف   | 

السلام علیک یا ابا عبداله........

حسین بیشتر از اب تشنه ی لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش 

را نشانمان دادند

وبزرگترین دردش را بی ابی نامیدند

تسلیت باد فرا رسیدن محرم الحرام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 7:6  توسط م . الف   | 

سخنی حکیمانه از دکتر شریعتی

زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش رانشان نمی دهد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 7:0  توسط م . الف   | 

1

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:48  توسط م . الف   | 

نیایش ...

خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.


خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.


خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند .


خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.


گزیده هایی از معلم شهید دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 15:49  توسط م . الف   | 

نوا آمد که دلتنگم ...

نوا آمد که دلتنگم ، من ات بسیار و بسیار
نوای نای پر دردم ، منم بیمار و بیمار

من ِ لب تشنه خاموشم ، عطش برجان پر جوشم
چرا باران نمی بارد ، به رگبار و به رگبار
به سیلابی چنین خونین ، دلت بر من مگر سنگین
بلورین نازک دل را ، خریدار و خریدار

مبادا سر خوش و مستی ، ز مستی کوزه بشکستی
چرا بیهوده می گویی ، منم هوشیار هوشیار


مرا دریا چه طوفانی ، مرو امشب که درمانی
دلم می سوزد از هجران ، شبِ تب دار و تب دار

بگو چیزی بگو ما را ، مزن زخم زبان یارا
نشاید تیر تو بر جان ، سزاوار و سزاوار

چرا پیچیده می گویی ، مگر ره چاره می جویی
بگو فاش و مکن پنهان ، به ناچار و به ناچار

نهاد از جمله می دانی ، چنین دستور میرانی
مگو آشفته ها اینسان ، به گفتار و به گفتار

به گفتار آمدم بشنو ، دل آزار آمدم بشنو
زبان بگشوده می دانم ، سر دار و سردار

مگو چیزی که دل آگه ، شب آمد بی گه و ناگه
به خواب و بی نشان رفتی ، منم بیدار بیدار
اثر گرانقدر استاد شمس الدین عراقی 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:57  توسط م . الف   | 

اگر ..........

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.

--------------------------------------------------------------------

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.

--------------------------------------------------------------------


اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.

--------------------------------------------------------------------


اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

--------------------------------------------------------------------


اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.

--------------------------------------------------------------------


اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.
--------------------------------------------------------------------
اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

--------------------------------------------------------------------

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.
--------------------------------------------------------------------
اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.
--------------------------------------------------------------------

اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛
--------------------------------------------------------------------

اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

--------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 9:56  توسط م . الف   | 

نفسم گرفت ازاین شهر

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن

در این حصـار جــــادویـــی، روزگــــار بـشـکن

چو شقایق از دل ســــــنگ برآر رایـت خـــون

به جـــنون صـلابـت صخــره کوهســار بشکن

تــوکـه تـرجــمـان صبــــحی بـه ترنـم و تــرانه

لــب زخــم دیـــده بگشـا، صـف انتظار بشکن

شب غارت تتـاران همه سو فــکـنـده ســایـه

تو به آذرخشی این سایه دیــوســار بـشــکن

زبـــرون کـســـی نـیـایـد چـو به یاری تو، ابنجا

تو ز خــویـشـتـن بـرون آ، سـپــه تـتـار بشـکن

ســـر آن نـــدارد امشـب کـه بـرآیـد آفـتــابـی

تو خود آفتاب خــود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به تـرنـمــی دژ وحــشــت ایـن دیـار بــشـکـن


                                                  «استــــاد محـــمدرضــا شــفـیعی کـدکـنی»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:24  توسط م . الف   | 

خبر از باران ؟

در روزگاري كه ديگر نه ميل به زندگي هست

نه مجال تنفس

به كدامين اميد محال

وكدامين خيال باطل

به جستجوي داروگ تقلا مي كني؟

كه چه را بشنوي؟

خبري از باران؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 15:11  توسط م . الف   | 

فردا که بیاید....

فردا که بیاید ؛ سکوت من و این شب طولانی هم می شکند . فردا که بیاید ؛ خورشید یاری ام می کند تا لبخند تو را در نغمه ی پرندگان ، در بازی ساده ی کودکان ، در شکفتن غنچه ها بیایم ! فردا که بیاید ، زمینی های خسته دل با گرمی دستان آفتابی تو بیدار می شوند ، قد می کشند ، و رد آفتاب را دنبال می کنند تا رسیدن به نور .... خوب من ، کمکم کن تا فردا را ببینم ! خوب من ، نگذار بار دیگر در تلاطم وسوسه ها ، تردید ها و ترس ها دستان گرمت را گم کنم تا دوباره به سیاهی امشب برسم . خوب من ، اگر فردا تو را ببیند قلبش تند تند می تپد ، هول می کند ، گم می شود و می ایستد ... و من تو را در گم شدن فردا پیدا خواهم کرد !...... وقتی که پیدایت کنم قلبم تند تند می تپد هول می کنم و گم می شوم .... تا گم شدن من ، تا رسیدن به تو ، تنها باید این شب سیاه را پشت سر گذاشت .. دلٍِ خسته ی من ! طاقت بیاور تا سپیده دم چیزی نمانده
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 15:10  توسط م . الف   | 

هنوز زنده ام ......

شعری از محمد علی بهمنی در اين زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای اين همه ناباور خيال پرست؟ به شب نشينی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند به پای علفهای هرزه باغ کال پرست رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 15:59  توسط م . الف   | 

جملاتی از دکتر شریعتی

خدایا به من زیستنی عطا کن

که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.


اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.

او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی !

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.




اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 16:19  توسط م . الف   | 

آزادی

به دست هایم زنجیر زدند تا به اسارتم گیرند .

از دست گذشتم که آزاد بمانم .

پاهایم را به زنجیر کشیدند تا به اسارتم گیرند .

از پا نیز گذشتم که آزاد بمانم .

زنجیر را به گردنم انداختند تا به اسارتم گیرند .

دل و مغزم به هم ساختند و به من

آزادی جاودان بخشیدند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 9:9  توسط م . الف   | 

نیایش

خدایا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 9:6  توسط م . الف   | 

ویران سرا کجاست ؟

اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرارا دوست دارم

اگر آب و هوايش دلنشين نيست
...به شوق خار صحراهائ خشكش
من
اين دلكش زمين را مي پرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور
من اين زور آزما را دوست دارم
اگر دنیا همین یک تکه جا است
من این تکه جا را دوست دارم

اگر آلوده دامانید

اگر پاك

من ائ مردم شما را دوست دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 14:5  توسط م . الف   | 

ایران من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 13:59  توسط م . الف   | 

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه‌ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه‌ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 13:52  توسط م . الف   |